ترس از اشتباه در تصمیمگیری ( برگرفته از کتاب طرز فکر کارول دوک )
تصور کن مدیری را
که از بیرون، همهچیز دربارهاش «موفق» به نظر میرسد.
مدرک دارد، سابقه دارد، نتایجش هم بد نبوده.
اما مدتی است هر بار که باید یک تصمیم مهم بگیرد،
مکث میکند.
نه چون داده ندارد.
نه چون تیمش ضعیف است.
بلکه چون یک صدای آشنا در ذهنش تکرار میشود:
«اگر این تصمیم اشتباه باشد چه؟
اگر بعدش بگویند تو آن آدم قبلی نیستی چه؟»
او از شکست نمیترسد.
از معنای اشتباه در تصمیمگیری میترسد.
از اینکه یک تصمیم،
داستانی را که سالها درباره خودش ساخته، ترک بیندازد.
اینجا جایی است که خیلی از ما گیر میکنیم.
نه در کمبود توانمندی،
بلکه در تعریف هویت.
جایی که تصمیم دیگر فقط «تصمیم» نیست؛
تهدید است.
تهدیدِ اینکه:
من کی هستم؟
و دیگران بعد از این تصمیم، مرا چگونه خواهند دید؟
من سید صادق قریشی هستم،
Business & Legal Leadership Coach (PCC).
کار من این نیست که بگویم
کدام تصمیم درست است.
کار من این است که کمک کنم ببینید
چرا بعضی تصمیمها اینقدر سنگین میشوند.
از آگاهی…
به تصمیم.
کارول دوک، روانشناس دانشگاه استنفورد،
در کتاب Mindset دقیقاً به این نقطه اسم میدهد.
او میگوید در Fixed Mindset
آدم باور دارد توانمندی، هوش، شایستگی
و حتی «ارزش حرفهای» چیزهایی ثابتاند.
در این طرز فکر،
اشتباه فقط اشتباه نیست؛
مدرک جرم است.
مدرکی علیه این باور که:
«من آدم توانمندی هستم.»
در مقابل، Growth Mindset
به اشتباه مثل تهدید نگاه نمیکند؛
بلکه مثل اطلاعات.
نه به این معنا که درد ندارد،
نه به این معنا که مهم نیست؛
بلکه به این معنا که
هویت تو را تعریف نمیکند.
اگر بخواهم خیلی ساده بگویم:
Fixed Mindset میگوید:
«من باید خوب باشم.»
Growth Mindset میگوید:
«من میتوانم بهتر بشوم.»
Fixed Mindset میگوید:
«اگر اشتباه کنم، دیگر آن آدم قبلی نیستم.»
Growth Mindset میگوید:
«اگر اشتباه کنم، دادهی جدید دارم.»
اما اینجا یک سوءتفاهم خطرناک وجود دارد.
Growth Mindset
یعنی شجاع باش، اشتباه کن،
همهچیز درست میشود؟
نه.
مسئله این نیست که آدمها Fixed هستند یا Growth.
مسئله این است که
در لحظهی تصمیمگیری، کدام صدا فعال میشود؟
حتی موفقترین آدمها
در بعضی حوزهها Fixed عمل میکنند.
بهخصوص جایی که:
- اعتبار حرفهای در خطر است
- نگاه دیگران مهم است
- یا هویتی که سالها ساخته شده، در معرض قضاوت است
برگردیم به همان مدیر.
در جلسهای نشسته
که باید درباره یک تغییر استراتژیک تصمیم بگیرد.
دادهها میگویند مسیر فعلی دیگر جواب نمیدهد.
تیم جوانترش پیشنهاد تغییر داده.
اما ذهنش قفل شده.
نه چون پیشنهاد بد است؛
بلکه چون این فکر میآید:
«اگر مسیر را عوض کنم،
یعنی قبلاً اشتباه کردهام؟»
در کوچینگ،
من به او توصیه نمیکنم.
فقط یک سؤال میپرسم:
«این تصمیم،
بیشتر از آیندهی سازمان،
دارد از چه چیزی محافظت میکند؟»
بعد از چند ثانیه میگوید:
«از تصویری که از خودم ساختهام.»
سؤال دوم:
«اگر این تصویر کمی ترک بخورد،
چه چیزی واقعاً از دست میرود؟»
اینجاست که Fixed Mindset خودش را نشان میدهد:
ارزش من = درست بودن من
و تا وقتی این معادله برقرار است،
ترس از اشتباه در تصمیمگیری
همیشه تصمیم را سنگین میکند.
کوچینگ اینجا
نه Growth Mindset تحمیل میکند
نه شعار میدهد.
فقط نور میاندازد روی این سؤال:
آیا داری از یک تصمیم دفاع میکنی،
یا از یک تعریف؟
و فرق این دو،
فرق ایستادن و حرکت است.
Fixed Mindset
آدم را ناتوان نمیکند؛
آدم را محتاطِ فلج میکند.
Growth Mindset
آدم را بیپروا نمیکند؛
آدم را یادگیرنده نگه میدارد.
این فصل قرار نیست تو را قانع کند
که Growth «بهتر» است.
قرار است کمک کند بفهمی
کِی ترس از اشتباه فعال میشود و چرا.
قبل از اینکه سراغ فصل بعد برویم،
فقط به این فکر کن:
کدام تصمیم زندگی یا کارت
مدتهاست عقب افتاده
نه بهخاطر نبود اطلاعات،
بلکه بهخاطر معنایی که درباره «تو» میسازد؟
لازم نیست جواب بدهی.
لازم نیست اقدامی بکنی.
فقط ببین
کدام صدا درونت فعال است.
در فصل بعد،
درباره چیزی حرف میزنیم
که این صدا را سالها تقویت کرده:
تحسین… و رابطهاش با هویت.
دیدگاهتان را بنویسید